تبليغاتX
فرزند کوهستان

فرزند کوهستان

نوشته های زویا طاوسیان

خم پشت گربه ی ایران

جاده ای هست که دو سوی آن گندمزار است. بی وقفه گندمزار است . تا حدود ۹۰ کیلومتر .جاده خلوت است. فقط ماشین ما است که می تازد. لبالب جاده بوته های بلندی است.گویا پنبه.دور و برمان پر است از پروانه. تا بخواهی پروانه های سفیدند که می رقصند و گام به گام ماشین می آیند. بعد یک عالم پرنده زیبا می بینی. بزرگتر از کبوتر با سینه های سرخ و پرهایی بلند از آبی فیروزه ای.چقدر زیادند وچقدر قشنگند. مامان می گوید سبزقبا هستند.لا بلایشان قناری و بلبل هم می بینی به رنگ زرد طلایی. گنجشکها همه کاکل دارند. به تدریج دشت ومرتع تبدیل به تپه می شود. گله های گوسفند وبز فراوانند. جلوتر که می روی سر وکله اسب های اصیل ترکمن پیدا می شود.خرامان میان علفزارهای وسیع می روند وکره اسب های کوچک دنبالشان می دوند. می روی و می روی .هوا گرمتر می شود. نوبت به شترها می رسد. شترهارا می بینی. انگار نه انگار کمی قبل تر هوا مرطوب بود و شرجی. این جا دیگر کجاست؟

پیچ در پیچ میان تپه های بلند وسبز می روی.یاد آتش بدون دود می افتی. شاید گالان میان همین تپه ها تاخته و دل به معشوق باخته.جایی در کمین نشسته واز میان چادر محبوبش را ربوده . شاید همین دور وبرها تفنگ کشیده و برای خودش ومعشوقش تراژدی ساخته...تا بیایی مرور کنی قهرمان ها را رسیده ای نوک بلندترین تپه.

اینجا روزی پیامبری بوده.خالد بن سنان.۴۰ سال قبل از تولد پیامبر اسلام وفات می کند وبر بلندای این تپه می آرامد تا این جا بشود زیارتگاهی کوچک در دل صحرایی بزرگ.

از این بالا یک دنیا تپه می بینی .تپه هایی که سمت ترکمنستانند خشکند وخاکی  وتپه های سوی ایران سبزند و درخشان. حالا نوبت افسانه آرش است که ذهنت را درگیر کند. تیر آرش تا کجا در سرزمین توران رسوخ می کند؟ به تن کدامین تپه ماهور می نشیند؟کمی آن سوتر مرز است.

این جای بکر وعجیب آن سوی دنیا نیست. نزدیک است. همین جاست. گوشه ای  از خم پشت گربه ی ایران است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 2:0  توسط زویا  | 

به جویندگان کتاب مورتالیته وجیغ سیاه

اگر به نمایشگاه کتاب تشریف بردید می توانید از غرفه های زیر کتابهای مورتالیته وجیغ سیاه  و ندای درون را تهیه فرمایید.اگر خودتان دارید اشکالی ندارد به دوستانتان هدیه بدهید. این یک پیام بازرگانی برای خرید کتاب است. بشتابید:

مورتالیته و جیغ سیاه: شبستان٬ راهرو ۲۵ - غرفه۳- نشر لوح زرین

ندای درون: شبستان٬ راهرو ۲۸- غرفه ۴۰ - نشر موج

 

در ضمن شهر کتاب مرکزی در خیابان شریعتی نیز مدتی است که مورتالیته وجیغ سیاه را عرضه داشته است.

از خریدتان لذت ببرید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 22:13  توسط زویا  | 

نقاشی

بچه که بودم هر وقت از کنار مناظر زیبا رد می شدم خیال می کردم نقاشی ماهر آنها را خلق کرده ودر رویای کودکانه ام روزی چنین نقاشی می شدم. این خیال مربوط به زمانی است که خیلی کوچک بودم. کمی بعد دانستم که منظره های زیبای اطراف شهر ما هنر خالق طبیعت است. اما باز ته دلم آرزو می کردم  روزی بر تپه ای بنشینم و آن همه زیبایی بر دامنه ها و درون دره ها بیافرینم.

امروز قشنگی کوهها ودامنه های سبزپوش با زینت های درخشان از گل وشکوفه ورنگ بنفشی که میان خاک و برف جادویم کرده بود مرا به خیال های بچگی کشاند. بهشت را می دیدم دردهکده های وسکاره وآردینه و جورد.

خرم باد اردیبهشتتان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 1:4  توسط زویا  | 

فصلی برای وصل

هزار بار هم که برف وباران بیاید

اسفند پیش درآمدی است بر بهار

به احترام بهار  سبزه ها تمام قد می ایستند

همه می دانند که جادوگر مهربانی است این فصل

فصلی برای وصل.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 17:51  توسط زویا  | 

نگاهی

پشت یک پراید نوشته بود. تکانم داد:

الهی

گاهی

نگاهی...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 18:16  توسط زویا  | 

مادر شوهر آرایشگر

تلفن زنگ زد. خانم آرایشگر گوشی را برداشت. بعد از این که خوب به غرغر ها و دستورات دختر نوجوانش گوش داد. با خشم گوشی را کوبید. برس پیچ را هم به طرفی پرت کرد. همین طور که در سالن راه می رفت رو به ما مشتری ها کرد و حکیمانه گفت:انسان اصولا در هر برهه از زندگی باید حضور مادرشوهر را حس کند. اگر یک وقت مادرشوهر نداشته باشی یا دور باشد آن وقت شوهر محترم نقش مادرشوهر را به عهده می گیرد .اگر شوهر این نقش را قبول نکند آن وقت دخترت می شود یک مادرشوهر تمام عیار والبته روزی هم ممکن است عروست مادرشوهرت بشود وخلاصه این که همیشه باید این حضور مداخله جو را احساس کنی.

نقطه در آخر جمله اش گذاشت و رفت تا رنگ ساج درست کند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 20:36  توسط زویا  | 

رویا:تو

دلت خواست آسمان را

زمین نصیبت شد

و خواب های آبی

برای خاکی که سفالینه برای زلال آیندگان شود

تو را قسمت چنین بود

و مرا رویا:تو...شاید فریب آسمان

شایدغریب خاک...مشتی وهم

همین

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:40  توسط زویا  | 

برمی گردیم

برمی گردیم. حال وهوای محرم دارد این جا. بارندگی بوده یک عالم ومی توان درمیان سرمای آخر پاییز کلی گرما از نگاهها ودستها هدیه گرفت بی هیچ منتی. بی هیچ پولی. از یخ میان روابط انسانی برگشته ایم. سرگشته تا یک لحظه ی خانه.

چه خوب است خانه .

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:11  توسط زویا  | 

ویولت گم شده

"احتمالا گم شده ام" ساراسالار را خواندم.قصه در یک روز بارانی توی هزارتوی تهران می گذشت.امروز بارانی بود وخواندنش می چسبید. قهرمان قصه اسم نداشت .این شد که نامش را ویولت گذاشتم. شاید به خاطر این که اسم پسر قهرمان بی اسم - سامیار بود واسم پسر ویولت هم که درست به سن اوست سام است. به رنج گم شدن ویولت میان حرفها وباورهایش فکر کردم . یاد تمام چهارشنبه هایی افتادم که با هم کشیک دادیم .او مریض خواباند ومن تیغ روی پوست مریض کشیدم . دلم برای حرفهایش که سردرگمی هایش را به هم کشیکش منتقل می کرد تنگ شده .برای او که بیزار از خداحافظی بود. ایمیلش را دادو رفت آن ور دنیا تا شادتر باشد. دلم برای ویولت تنگ شده. آیا سارا سالار دوست مرا می شناخت که رمانش این جوری شد؟

این کتاب را بخوانید .اگر مادر هستید بخوانید. اگر در گذشته پرسه می زنید بخوانید. اگر مردی هستید که زنش را دوست دارد بخوانید. حتی اگر گه گاهی فکر می کنید همسرتان را یا رفیقتان را دوست ندارید بخوانید. گاهی گم شدن توی باران تهران با یک کتاب که بعضی جاها لوس به نظر می اید حالی دارد که نگو.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 13:38  توسط زویا  | 

تاریخ تب

با تشکر از تمام دوستانی که زحمت کشیدند ودر برنامه نقد شرکت فرمودند.

شعر پایان جلسه:

 

ای لحظه های خاطره

یک جا برایم وا کنید

من بی سبب گم گشته ام

لطفا مرا پیدا کنید

 

موجودی از قعر هوس

پژمرده ی زهرآب درد

سرگشته ی یک حادثه

دنیای نامردی ومری

 

ای لحظه های خاطره

با یاد باران سرکنید

لب های خشک بوسه را

با جام غیرت تر کنید

 

فردا صدای فاجعه

یک لحظه غوغا می کند

هر کس که آهی می کشد

با ناله سودا می کند

 

یک نی به یاد مثنوی

آواز حسرت می شود

شاید غزل از بی کسی

مدیون هجرت می شود

 

ای کاش یک روزی قلم

تاریخ تب را حک کند

تا هرکه عاشق می کشد

روزی به کارش شک کند

 

ای لحظه های خاطره

آغاز را یادم دهید

حوای سوگند مرا

تحویل یک آدم دهید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 21:48  توسط زویا  |