داستان: مرگ آسیاب

آن جا یک آسیاب آبی بود . من و کمال پشت آسیاب آبی قرار می گذاشتیم.شرشر آب نمی گذاشت تا صدای نجوای عاشقانه مان جایی در ده بپیچد.

تا رسید سال قحطی.باران نبارید.آسیاب آبی از کار افتاد. اما قرار ما هنوز هم آن جا بود.حیف !پناه آبی نبود تا مخفی گاه زمزمه ی ما باشد. ده از صدای بوسه پر شد.

روز بعد کمال را به اجباری فرستادند.روز بعدتر من زن دوم ارباب ده بودم.روزهای بعدتر آسیاب آبی متروکه شد.نان جیره بندی از شهر می آورند تا همین حالا هم.

                                                                           پایان

هر راست نشاید ...

بعضی ها فکر می کنند که اگر همه چیز را رک وراست بگویند آخر اخلاقند. به نظر من گفتن بعضی حرف ها نامش صداقت  نیست که وقاحت است.