10سال

سال ۸۰ داستانی نوشتم بر اساس رنج یکی از بیماران که دچار  p.t.s.d شده بود اول قرارشد درمجله ای چاپ شود اما ممکن نشد.چندبار بعد از آن هم آن را جاهایی فرستادم که مورداقبال قرار نگرفت.کسی گفت تغییرش بدهم .دلم نیامد .کار در گوشه ای از فایلم ماند.امروز دیدم که در بخش داستان یک روزنامه چاپ شده. داستانی پس از ۱۰ سال برای آن که نمی دانم حالا  حالش چه طور است.

بخشی از این داستان:

...چه طور يك پدر مي تواند!آن هم جلوي چشم مردم!توي ماشين!بچسبد بيخ گلوي پسرك نوجوان را بگيردوهي فشار بدهدكه پسرك به خرخر بيفتدوچشمانش از حدقه بزند بيرون،رويش سياه بشودوحتي نتواندجيغ بكشد وبعد رهگذران بريزند سمت ماشين،ماشيني كه درهايش قفل است وپنجره هايش تا بالا كشيده شده اندومردم آن قدر به شيشه ها بزنند كه يك دفعه دست رئيس شل شودوبه اطرافش نگاه كند...

خبر

کتاب مورتالیته وجیغ سیاه از زیر چاپ بیرون آمده وبه زودی توزیع خواهد شد. امیدوارم بتوانیم مراسم کوچکی جهت رونمایی این محصول ۹ساله بگیریم ودوستان را آن جا ببینیم.

 

روزهای سخت کار هم رسیدند.روزهایی که فهمیدم خیلی بدتر از غذا وآب نخوردن خیلی بدتر از نخوابیدن وخستگی هم هست.روزهایی که بحرانی است.بیمار بدحال است و همه با تمام وجود می دوند تا نجاتش بدهند...

قسمتی از مورتالیته وجیغ سیاه-مقدمه فصل ۴ -از رنجی که می بریم

وقت مولانا

کتابی راسال ۸۷ خریدم به اسم دختر مولانا-نوشته یک غیر ایرانی به نام موریل موفروی-آن را با خود به بیمارستان بردم برای این که در شب های کشیک بخوانم.اگر کتابی را شروع کنم ودوستش داشته باشم می توانم یک شبه تا آخرش بروم.کتاب یک جوری بود.یک نوشته ی غریب که سعی داشت با همان زبان نامانوسش به آدم های عزیز ذهن من مثل مولانا وشمس نزدیک شود.قصه راجع به دخترکی روستایی -کیمیا- بود.من هر بار که شروع کردم به خواندن تا صفحه ۲۵رسیدم وایستادم.حس ادامه رانداشتم.هرچند وقت یک بار از گوشه کمدم در بیمارستام برش می داشتم وبا شوق از اول شروع می کردم ودر همان صفحه ۲۵ متوقف می شدم.

دیشب در اقدام دوباره ام مرز صفحه ۲۵ را رد کردم. آن جا که یک دفتردار ساده به نام احمد با شنیدن خطبه ای از مولانا سر به بیابان می گذارد وکیمیا را می بیند. نمی دانم این ماجرای کیمیا که موفروی داستانش را نوشته تا چه حد از نظر تاریخی صحت دارد اما آن چه خواندم از جنس یک رمان عادی یا حتی تاریخی همراه تخیل شاعرانه نبود.نوعی تلاش برای کشف عرفان شرقی بود.انگار لازم بود در ماه مبارک بخوانمش. حال وهوای ویژه ای می طلبید. دیشب یک سره رفتم تا آخر آخرش. تا آن جا که شمس می رود و قصه مولانا از نو آغاز می شود وکتاب تمام می شود.

جمله آخر این بود:...و آتش وگل سرخ یکی هستند.

سه سال گذشت تا آماده شوم کتابی را از صفحه ۲۵ به بعدش بخوانم.هرچیزی وقتی دارد و وقت کتاب دختر مولانا بی شک دیشب بود.