کتابی راسال ۸۷ خریدم به اسم دختر مولانا-نوشته یک غیر ایرانی به نام موریل موفروی-آن را با خود به بیمارستان بردم برای این که در شب های کشیک بخوانم.اگر کتابی را شروع کنم ودوستش داشته باشم می توانم یک شبه تا آخرش بروم.کتاب یک جوری بود.یک نوشته ی غریب که سعی داشت با همان زبان نامانوسش به آدم های عزیز ذهن من مثل مولانا وشمس نزدیک شود.قصه راجع به دخترکی روستایی -کیمیا- بود.من هر بار که شروع کردم به خواندن تا صفحه ۲۵رسیدم وایستادم.حس ادامه رانداشتم.هرچند وقت یک بار از گوشه کمدم در بیمارستام برش می داشتم وبا شوق از اول شروع می کردم ودر همان صفحه ۲۵ متوقف می شدم.
دیشب در اقدام دوباره ام مرز صفحه ۲۵ را رد کردم. آن جا که یک دفتردار ساده به نام احمد با شنیدن خطبه ای از مولانا سر به بیابان می گذارد وکیمیا را می بیند. نمی دانم این ماجرای کیمیا که موفروی داستانش را نوشته تا چه حد از نظر تاریخی صحت دارد اما آن چه خواندم از جنس یک رمان عادی یا حتی تاریخی همراه تخیل شاعرانه نبود.نوعی تلاش برای کشف عرفان شرقی بود.انگار لازم بود در ماه مبارک بخوانمش. حال وهوای ویژه ای می طلبید. دیشب یک سره رفتم تا آخر آخرش. تا آن جا که شمس می رود و قصه مولانا از نو آغاز می شود وکتاب تمام می شود.
جمله آخر این بود:...و آتش وگل سرخ یکی هستند.
سه سال گذشت تا آماده شوم کتابی را از صفحه ۲۵ به بعدش بخوانم.هرچیزی وقتی دارد و وقت کتاب دختر مولانا بی شک دیشب بود.