آرزوی پدر

روزی روزگاری پدر و مادری منتظر آمدن بچه­ای بودند. بچه دیر کرده بود. نمی­آمد. مادر را بارها در بیمارستان بستری کردند. از انواع داروها و روش­ها استفاده شد تا بچه رضایت بدهد و پا به دنیا بگذارد، اما بچه نمی­آمد. داشت خیلی دیر می­شد. بچه تقریباً ده­ماهه شده بود. تا اینکه بالاخره یک جراح زنان و زایمان دست به چاقو شد و به انتظارها پایان داد. مادر دراتاق عمل بی­هوش بود. پدر پشت در اتاق عمل ایستاده بود که تخت کوچک تمام شیشه­ای را هل دادند بیرون. پدر دخترش را توی آن تخت تمام­شیشه­ای دید. نگاهش روی انگشت­های بلند و کشیده نوزاد خیره ماند و آرزو کرد که وقتی دخترک بزرگ شد یک متخصص زنان و زایمان بشود، یک جراح خوب- و با این انگشتان بلند شوق و ذوق به دل پدرها و مادرها بیاورد.

و اینک من در آستانه اجابت آن دعا و آرزو بودم؛ یک رزیدنت زنان و زایمان، در شهری که فرسنگ‌ها دورتر از خانه کودکی‌هایم بود. حالا همه نگرانی من رسیدن به پایان آرزوی پدرم بود؛ آن‌جا که پیله‌ای سرانجام شکافته می‌شود: تولد یک پروانه...

قسمتی از کتاب مورتالیته وجیغ سیاه-فصل۵

*************

هنوز هم که هنوز است پدرم از آن آرزوی لحظه تولد من با شور واشتیاق صحبت میکند. شاید همین شوق که از میان چشمان نافذ وعسلی اش راه قلبم را می گشاید مرا همواره در حرفه ام با تمام سختی هایش امیدوار نگه می دارد.

روز پدر مبارک. علی یار و یاور تمام مردان این مرزو بوم باشد.

سوسن خانم

همیشه می گفت از اسم سوسن بدم میاد. سوزان صدام کنید.

سوسن هیکل بزرگ ووزن زیادی داشت. حدود ۱۲۰ کیلو.برای یک دختر ۱۸ ساله خیلی زیاد بود . با سرویس از یکی از روستاهای دور اطراف شهرمان به دبیرستان  ما می آمد. هم کلاس من نبود .۳ سال بزرگتر بود. هم رشته هم نبودیم. رشته علوم انسانی می خواند. اما همه ما سوسن خانم را با آن صورت سفید سفید طناز ‌ و با چشمان زرد  زرد عسلی می شناختیم ودوست داشتیم.

رفته بودیم غار رود افشان . قبل از رسیدن به غار باید کوه بلند پرشیبی را بالا می رفتیم. همه رسیده بودیم بالا.فقط سوسن مانده بود در نیمه راه. صودت گردش سرخ سرخ شده بود و نفس نفس می زد.فقط مربی پرورشی مان او را ریز ریز بالا می کشید. همه سراشیبی را رفتیم و درون غار بزرگ گردش کردیم .هیچ کس فکر نمی کرد سوسن به بالای کوه برسد. وقتی از غار درآمدیم سوسن در ورودی غار فاتحانه نشسته بود. مربی مان هم کلی ذوق داشت.هرچند از گردش کل گروه جا مانده بود اما سوسن را تا دم غار رساند. همه برای سوسن دست زدیم.

مسئولین مدرسه بارها والدینش را خواستند و خواهش کردند سوسن را نزد پزشک ببرند تا از این چاقی مرضی رها شود. اما آنها این کار را نکردند. گفتند ما کشاورزیم وقت این کارها را نداریم.

سوسن و دوستانش مشغول امتحان نهایی بودند. روز آخرین امتحان ـ انشاـ سوسن مانتو براق مشکی پوشیده بود از جنس شرمن که آن روزها تازه مد شده بود.  مدیر مدرسه اور ا دید . پوشیدن مانتو ابریشم وشرمن ممنوع بود. مدیر مان سوسن خانم را بیرون جلسه امتحان نگه داشت وبنای توبیخش را گذاشت. سوسن گریه می کرد التماس می کرد تا دل مدیر نرم شود و به  او اجازه ورود به جلسه را بدهد. بالاخره مدتی  بعد مدیر دست ازسرش برداشت و سوسن هق هق کنان داخل جلسه امتحان شد. آن روز آخرین روز امتحانات بود.سه روز بعد سوسن خودسوزی کرد. ۸۰ درصد سوختگی داشت. میان راه روستایشان تا تهران در آمبولانس مرد.

در مراسم عزای او مدیر دبیرستان بی قرار بود و برسر می زد که چرا به خاطر آن مانتو سوسن را آزار داده بود. علت واقعی خودکشی سوسن هیچ وقت معلوم نشد. مثل بیشتر وقت ها شایعه شد که به خاطر عشق پسری از اهالی همان روستا دست به خودسوزی زده.

یاد روزی افتادم که از کوه بالا می رفتیم. یکی از دبیران به سوسن گفت :کی می خوای این همه چربی رو بسوزونی؟

سوسن خندیدو با صدای دلنشینش گفت : هر وقت حالش باشه خانوم.

*********

اواخر خرداد که نزدیک می شود یاد سوسن می افتم. سوسن که همیشه دوست داشت نامش سوزان باشد.

راستی مدیر مدرسه باز هم به بچه ها سر مانتوهایشان گیر می داد. خیلی زود ماجرای سوسن فراموش شد.  خودسوزی نداشتیم اما دلسوزی تا بخواهید...