روزی روزگاری پدر و مادری منتظر آمدن بچه­ای بودند. بچه دیر کرده بود. نمی­آمد. مادر را بارها در بیمارستان بستری کردند. از انواع داروها و روش­ها استفاده شد تا بچه رضایت بدهد و پا به دنیا بگذارد، اما بچه نمی­آمد. داشت خیلی دیر می­شد. بچه تقریباً ده­ماهه شده بود. تا اینکه بالاخره یک جراح زنان و زایمان دست به چاقو شد و به انتظارها پایان داد. مادر دراتاق عمل بی­هوش بود. پدر پشت در اتاق عمل ایستاده بود که تخت کوچک تمام شیشه­ای را هل دادند بیرون. پدر دخترش را توی آن تخت تمام­شیشه­ای دید. نگاهش روی انگشت­های بلند و کشیده نوزاد خیره ماند و آرزو کرد که وقتی دخترک بزرگ شد یک متخصص زنان و زایمان بشود، یک جراح خوب- و با این انگشتان بلند شوق و ذوق به دل پدرها و مادرها بیاورد.

و اینک من در آستانه اجابت آن دعا و آرزو بودم؛ یک رزیدنت زنان و زایمان، در شهری که فرسنگ‌ها دورتر از خانه کودکی‌هایم بود. حالا همه نگرانی من رسیدن به پایان آرزوی پدرم بود؛ آن‌جا که پیله‌ای سرانجام شکافته می‌شود: تولد یک پروانه...

قسمتی از کتاب مورتالیته وجیغ سیاه-فصل۵

*************

هنوز هم که هنوز است پدرم از آن آرزوی لحظه تولد من با شور واشتیاق صحبت میکند. شاید همین شوق که از میان چشمان نافذ وعسلی اش راه قلبم را می گشاید مرا همواره در حرفه ام با تمام سختی هایش امیدوار نگه می دارد.

روز پدر مبارک. علی یار و یاور تمام مردان این مرزو بوم باشد.