سیب

سال پیش همین روزها سفری پیش آمد به منطقه کندلوس. صبح زود تپه ها را گرفتیم و رفتیم بالا. آن جا دشتی بود یکپارچه سبز زیتونی . جایی شبیه بهشت . لاجورد آسمان و سبزی دشت هوش از سرم پرانده بود . در همان حال سگی که مصدوم بود سراغمان آمد. تمام راه برگشت مراقب بود تا از مسیر منحرف نشویم . کمی از سگ ترسیده بودیم .وقتی ما را تا حوالی اقامتگاهمان رساند سر به زیر انداخت و دور شد . محافظی بود در میان دشت بهشت. در آخرین روزهای اردی بهشت.

 

کاش وقت خوردن آن سیب آدم هم محافظ داشت.

و اما

...و اما بعد از زلزله

هنوز مغازه ای بود که

شکلات و هایکو را با هم می فروخت.