ژپتو
ژپتو یک روز مغازه را بست.حالا نجاری جمع شده. به جایش یک سوپر مارکت بزرگ راه انداخته اند. از یاکریم ها بی خبرم.پینو کیو متولد نشد. ژپتو مهاجرت کرد وآرزوی آدم شدن به نمی دانم کی موکول شد.
ژپتو یک روز مغازه را بست.حالا نجاری جمع شده. به جایش یک سوپر مارکت بزرگ راه انداخته اند. از یاکریم ها بی خبرم.پینو کیو متولد نشد. ژپتو مهاجرت کرد وآرزوی آدم شدن به نمی دانم کی موکول شد.
امروز لبخند زنان نتیجه آزمایش وماموگرافی را روبرویم گذاشت.تعجب کردم . نتایج را دیدم و گفتم اوضاع رو به راه است.چشمان روشنش درخشید وگفت :خانم دکتر ! شما در راهنمایی فاطمیه درس می خواندید؟
مکث کردم.این چروک های فراوان زیر چشم وابرویی که حالا نبود و جایش را یک خط قهوه ای تاتو شده کمی بالاتر گرفته بود مال چه کسی می توانست باشد؟ در خاطره ی من نبود.ادامه داد: سال سوم راهنمایی من به شما عربی درس می دادم .مدتی بعد از شهرتان رفتم معلمی را کنار گذاشتم . ازدواج کردم وشغل دیگری گرفتم .
به نامش توی دفترچه دقت کردم وبه آن چشم های روشن درخشان.یاد سال های دور ۱۴ سالگی خودم و۳۱ سالگی او افتادم.و کلاسهای آرام عربی.مدرسه فاطمیه و اتاق های بزرگ وتمیزش. روبان های قرمز وصورتی که مثل گل به سقف راهروها چسبیده بود.بلند شدم . دستم را دراز کردم و معلمم دستم را فشرد: هفته پیش وقتی به اسم وفامیلتان در مهر توجه کردم به همکارانم گفتم که این بار کسی مرا ویزیت کرده که خیالم از هر جهت راحت است.می توانم اعتماد کنم .می توانم آزمایش دهم.
باز هم چشم ها درخشید. چشم های روشن در دنیای کوچک.
. شب اما خیال تمامی نداشت. شب کش می آمد و به سحر نمی رسید. سحر از این پهلو به آن پهلو می چرخید. تا چند ساعت دیگر ممکن بود دختر کوچولویش برای همیشه از دست برود. هنوز نمی دانست دوست دارد این بچه سقط بشود یا نه. تکلیفش با هیچ چیز معلوم نبود. گاهی حس می کرد پایان درد کمرش معنای خوشی دارد. طولی نمی کشید که انقباضی دردناک تمام شکم را پر می کرد و به او هشدار می داد. دختر کوچکش در خطر است. سحر میان خواب و بیداری چهره ای نحیف و افسرده را می دید. مامان بود که مثل یک پری کوچک به دنیای آن شبش هی سرک می کشید. سحر می خواست روی آن چهره بی حالت لبخندی تصور کند. اما نمی توانست. هیچوقت مادرش را خندان ندیده بود. از سارا و سمانه شنیده بود که مامان قبل از تولد او گاهی می خندید. اما پس از زایمان سحر هرگز نتوانست بخندند. تا لحظه مرگ لبخند هم نزد که نزد. سحر مامان را می دید و یک چیز دیگر را. پره های بلند یک آسیاب بادی که غول پیکر و تنومند سایه بر سر مامان انداخته بود و می چرخید. خون به آسمان می پاشید. بعد سارا می آمد با دو تا انگشت کج. سحر جیغ کشید و توی تخت نشست. سعید دستش را گرفت و گفت: آروم. آروم. درد داری؟
سعید دید که چانه سحر می لرزد. سحر آب خواست. سعید با یک دست لیوان آب را که به او نزدیک کرد، با دست دیگرش موهای خیس و عرق کرده ی سحر را گرفت و نوازش کرد. دیگر از دست سحر عصبانی نبود. لااقل این طور وانمود می کرد. سحر به کشف آن روز عصرش فکر کرد. «مردها گاهی وقت ها به درد می خورند». یک دفعه بغض چند ساله اش ترکید و های های گریه کرد. سر روی شانه ی مردش گذاشت و گریه کرد. سعید باید می فهمید چرا او نمی خواهد دختری را به دنیا بیاورد.
بابا از دخترها دل خوشی نداشت. هیچ وقت هم مامان، پسر نیاورد. مامان آن قدر بی مهری دید که افسرده شد و از دست رفت. سارای شانزده ساله آن چنان در پی محبت بود که اولین مهر گرمی را که دیده بود جذبش شده بود. حمید رضا پسری جوان از یک خانواده معمولی بود. پدرش یک مغازه کوچک داشت. مدتی بود که به سارا اظهار علاقه می کرد. سارا می دانست به خاطر شرایط متوسط اقتصادی خانواده حمیدرضا، بابا هیچ وقت راضی به ازدواج آن دو نمی شود. بنابراین یک سال و نیم به این رابطه ی عاشقانه دورادور ادامه داد.آن روزها خانواده سحر در شهر ییلاقی کوچکی ساکن بوند. شهر کوچکی در نزدیکی تهران که بیشتر زمین های زراعتی اش را بابا یا خریده بود یا اجاره کرده بود. بابا از این که مجبور می شد روزی این زمین های نازنین را به دخترهای دزد واگذار کند نارحت بود. شهر کوچک پر بود از چشم و گوش هایی که در گوشه و کنار سارا و حمیدرضا را می دیدند با کاغذی که میانشان در سکوت رد و بدل می شد. آن روز وحشتناک فقط سارا و سحر در خانه بودند. مادر نوبت دکتر روانپزشک داشت و سمانه با او رفته بود. سارا توی هال بزرگ خانه نشسته بود و با دقت گلدوزی می کرد. زیر لب آوازی کودکانه می خواند و هوای عصر تابستان گرم بود. پنکه ی سبز تیره رو به رویش می چرخید و موهای خرمایی اش را به هوا پرتاب می کرد. سحر از نگاه کردن به گلدوزی سارا که خسته شد به اتاقش پناه برد. دو تا عروسک کچل را برداشت، همان هایی را که به اسم پسرهای همسایه می نامید. شهرام و شاهین را که نور چشم بابا بودند و همیشه حسرتشان را داشت. سحر مشغول گفتگو با پسرک های خیالی اش شد، که صدای در حیاط آمد. در بزرگ آهنی محکم به هم کوبیده شد. صدای گام های سنگین مردی که او می دانست پدرش است تمام خانه بزرگ را لرزاند. پدرش سر سارا فریاد می کشید. از آبرو ریزی بزرگ می گفت. از حیثیت برباد رفته اش. فریاد می کشید. سحر یک آن صدای جیغ شنید. جیغ دخترانه از ته جگر کسی بر آمده بود که خواهر بزرگش بود. سحر با آن که در حد مرگ از نعره های پدرش می ترسیده بود به طرف هال دوید. قطرات خون به دیوارها پاشیده بود. دست راست سارا لای پنکه بود. بابا هول شده بود و پنکه را زود خاموش کرده بود و حالا نمی دانست با انگشتان له شده دختر جوانش چه کند. در یک لحظه مثل شکنجه گری ماهر دست راست دخترش را لای پنکه ای که با سرعت می چرخید فرو برده بود. پشیمان بود. از ته دل و تا همیشه پشیمان بود. اما جنون حاصل از خشم بیش از حد کار خودش را کرده بود. دختر عزیزش را به بهترین بیمارستان در تهران برد. بهترین جراح ترمیمی پایتخت را بالای سر سارا آورد. انگشتان سارا برای مدت چهل روز به عضلات بغل رانش پیوند خورد تا شايد ترميم شود . هشت ماه بعد سارا خوش و خرم پای سفره عقد نشسته بود و حمیدرضا می خواست حلقه ی زیبایی را در انگشت او بگذارد. سحر فکر می کرد چه قدر خوب است که حلقه ازدواج را برای دست چپ ساخته اند وگر نه سارا در آن لحظه تاریخی مجبور می شد انگشت بدقواره ی دست راست را به داماد بدهد تا به حلقه ی خوشبختی برسد.
وقتی همه این ها را تند تند میان گریه بلند و طولانی اش برای سعید گفت، فهمید که قربانی آن ماجرای تلخ نه سارا که خود او بوده است. سارا مثل یک مبارز واقعی برای زندگی اش و برای عشقش جنگیده بود و به آن چه آرزویش را داشت رسیده بود. اما از همان روز سحر مانده بود و بار سنگین خاطره ای تلخ که هیچ وقت بازگو نمی شد. فقط و فقط کابوس شب های او بود.
دقایقی بعد وقتی سحر گریه نمی کرد و آرام آرام آب می خورد، سعید روی زمین نشست و به او خیره شد. سحر نمی دانست توی سر شوهرش چه می گذرد. اما از اینکه کابوس را برای او گفته بود راضی بود. احساس سبکی خاصی داشت. سبکی خاصی که از یازده سالگی تاکنون تجربه نکرده بود. سعید دستان سحر را میان دستانش گرفت و آرام فشرد. بعد گفت: حق با توئه خوشگلم. اگر دوست نداری دختر داشته باشیم حرفی نیست. همون کاری رو می کنیم که تو می خوای. فقط خودت برام مهمی. سعی کن زود خوب شی.
سعید کلمات را به دقت انتخاب می کرد. نمی خواست چیزی بگوید که درد سحر بیشتر شود. به نظر می آمد از اینکه سحر سال ها این قصه زجرآور را با خودش این ور و آن ور می برده و توان بازگوکردنش را نداشته، در بهت غریبی است.
سحر به خودش فکر کرد. به دختری که با تمام سختی های عجیب در خانواده اش حالا گزارشگر موفق و روزنامه نگاری مشهور می شد. به سارا فکر کرد که با وجود دو تا انگشت کج بهترین مادر دنیا بود. به ندا فکر کرد که آینده ای درخشان کنار مهدی حق وردی داشت. زن ها همیشه به درد می خورند. این هم می توانست کشف جدیدی باشد. حالا او درون بطن خود زنی کوچک را می پروراند که شاید با همه تهدیدهای دور و برش می توانست دنیای زیبای را داشته باشد. زن کوچک حالا در خطر بود. سحر مطمئن نبود که بخواهد او را از بین ببرد. فکر می کرد در دنیای آینده حتی این زن کوچک می توانست فوتبالیست مشهوری باشد. عضو تیم فوتبال بانوان و از این اندیشه خنده اش گرفت.
شب با همه آشفتگی ها، کابوس ها، گریه ها و نوازش ها به سر رسیده بود. حالا سحر و سعید منتظر شنیدن حرف های خانم دکتر بودند. سحر نمی دانست منتظر چه چیزی است. بدتر از همه نمی دانست سعید انتظار چه چیزی را می کشد.
گزارش خانم دکتر تکمیل شد. همه چیز به خیر گذشته بود. وضع دخترک آنها خوب و مناسب بود. خانم دکتر گفت: این دختر کوچولو برای زنده ماندن تمام تلاششو می کنه.
سعید با نگرانی به سحر خیره شد. شاید به این جنگ نا برابر فکر می کرد. جنگی بزرگ میان مادری که دخترش را نمی خواست و دخترکی که با تمام کوچکی اش می خواست زنده بماند.
سحر باید چیزی می گفت. نگرانی سعید آشفته ترش می کرد. زیر لب گفت: فکر می کنم یه کمی دوستش دارم. سعید خندید. خنده اش آرام و بی صدا بود. اما انگار تمام دنیا فهمیدند که سعید از خوشحالی دارد می ترکد.
ندا کنار سحر توی تاکسی لم داده بود. مدام از جلسه دیروز می گفت که سحر نتوانسته بود در آن حاضر باشد. موفقیت آنها حالا چشم گیرتر شده بود. ندا گفت: بازخورد اساسی داشتیم. مردم که حسابی تشویقمون کردن هیچ، از مسئولان چند تا وزارتخانه و سازمان مرتبط هم پیشنهادهایی رسیده. تعاون و الوند همین جوری گردو می شکنن. می فهمی که عزیزم.
سحر از پنجره بیرون را نگاه کرد. به دکمه ی نگین دار مانتویش که حالا مدت ها بود سفتش کرده بود دست کشید. به ندا گفت: خودمونیم، انتظار نداشتم این قدر خوب در آد. ازت ممنونم. بدون تو نمی تونستم. اون کارای عجیب و غریبو بکنم.
ندا گفت: عجیب و غریب؟ بگو معرکه. دختر تو محشری! می دونی باید ادامه بدیم. می تونیم ازاین تجربه استفاده کنیم. شاید بشه با کمک آدمای دیگه کارای جدیدتر و به درد بخورتر راه بندازیم. مثلا یه موسسه برای حمایت از مادرایی که حاملگی ناخواسته دارن یا حتی یه مجله تخصصی برای همچین مواردی یا ... هی! حواست کجاس سحر؟ نظرت چیه؟
سحر مدت طولانی بود که حرفی نمی زد. به رو به رو خیره بود. دکمه های نگین دار را یک به یک لمس می کرد و از قرص و محکم بودنشان حس خوبی داشت. مانتویش حسابی داشت تنگ می شد. باید فکر یک مانتوی گشاد و مناسب برای این روزها باشد. سحر با فشاری که انگشتان ندا روی بازویش آورد به خود آمد. گفت: فکر کنم حق با توئه. البته باید ندا بذاره.
ندا با حیرت پرسید: منظورت اینه که من بذارم؟
سحر با نوک انگشت به ندای درون خود اشاره کرد که حالا مدتی بود حرکات دست و پایش را به وضوح لمس می کرد.
پایان