ویولت گم شده
"احتمالا گم شده ام" ساراسالار را خواندم.قصه در یک روز بارانی توی هزارتوی تهران می گذشت.امروز بارانی بود وخواندنش می چسبید. قهرمان قصه اسم نداشت .این شد که نامش را ویولت گذاشتم. شاید به خاطر این که اسم پسر قهرمان بی اسم - سامیار بود واسم پسر ویولت هم که درست به سن اوست سام است. به رنج گم شدن ویولت میان حرفها وباورهایش فکر کردم . یاد تمام چهارشنبه هایی افتادم که با هم کشیک دادیم .او مریض خواباند ومن تیغ روی پوست مریض کشیدم . دلم برای حرفهایش که سردرگمی هایش را به هم کشیکش منتقل می کرد تنگ شده .برای او که بیزار از خداحافظی بود. ایمیلش را دادو رفت آن ور دنیا تا شادتر باشد. دلم برای ویولت تنگ شده. آیا سارا سالار دوست مرا می شناخت که رمانش این جوری شد؟
این کتاب را بخوانید .اگر مادر هستید بخوانید. اگر در گذشته پرسه می زنید بخوانید. اگر مردی هستید که زنش را دوست دارد بخوانید. حتی اگر گه گاهی فکر می کنید همسرتان را یا رفیقتان را دوست ندارید بخوانید. گاهی گم شدن توی باران تهران با یک کتاب که بعضی جاها لوس به نظر می اید حالی دارد که نگو.
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 13:38 توسط زویا
|