مراسم گلاب خوران
شب عید که می شد مامان ظرف پایه داری را که در طلایی رنگ داشت پر از نقل ریز می کرد وبعد سراغ آن گلاب پاش جادویی می رفت. گردن بلند داشت و ظرافت و کلی ابهت. جنسش چینی اصل بود. دهانه ودسته اش عنابی براق وباقی سفید موج دار.خوب که دقت می کردی در دوسوی شکمش توی دو تا دایره نقش زن و مردی بود در آغوش هم. لحظاتی بعد گلاب پاش پر می شد از گلاب اصیل قمصر.مامان در خوش فرم گلاب دان را می گذاشت و به همراه ظرف نقل روی دکوری چوبی جای می داد.
وقت سال تحویل تا بیاییم به خودمان زنگ خانه به صدا در می آمد. صبح یا نیمه شب فرقی نداشت. هر سال برای ما نو بود که مامان با چادر گلدار گلاب پاش به دست اولین مهمان عید باشد. داخل می آمد و ما دست های کوچکمان را دراز می کردیم .این بهترین لحظه بود. از درون گلاب پاش خنکی قطرات گلاب به پوست دستم می نشست و همه جا بوی عطر می گرفت و صلوات.گلاب را به گونه ها ولباس عیدم می کشیدم ودوباره دست دراز می کردم .این فقط برای من بود .بار دوم را می گویم. مشتم را گود می کردم و گلاب را توی گودی اش جا می دادم و می بلعیدم .مراسم گلاب خوران ویژه ی من بود و همه اهل خانه می دانستند.
قسمت جالب هر عیددیدنی هم به نظر من موقعی بود که مهمانان می نشستند و قبل از هر پذیرایی مامان با گلاب پاش به سویشان می رفت. بارها از مامان خواستم این قسمت را به من واگذار کند اما چون کوچک بودم مامان صلاح نمی دید. شاید فکر می کرد به مهمان بی احترامی بشود. این بود که در روزهای نهمین بهار عمرم خودم وارد عمل شدم.
آقای رمضانلو و حاج خانم -همسایه روبه رویمان- از راه رسیدند. تا به پشتی های ترکمنی تکیه دادند من به سمت ظرف گلاب دان شیرجه زدم . زمان مناسبی بود .مامان توی زیرزمین بود وبابا رفته بود که ورود مهمانها را به او خبر دهد. خودم بودم و خودم وآن ظرف خوشگل. با اعتماد به نفس فراوان سراغ آقای رمضانلو رفتم و گفتم :بفرمایین
آقای همسایه کلاه پوست را از سر برداشت و هر دو دست را زیر ظرف نگهداشت . من آرام ظرف را کج کردم. آقای همسایه بلافاصله گفت : خیلی ممنون .خانوم.
اما دیدم که گلاب روی دستش نریخت. ظرف را بیشتر کج کردم . زاویه ظرف همین طور بیشتر می شد. اما دریغ از یک قطره گلاب. آقای همسایه هم یک سر به حالتی که آخر متلک بود می گفت : به به. چه گلابی .دستت درد نکنه بابا. خوبه خوبه .زیاد شد . الان از تو مشتم سر میره که...!
مامان رسیده بود .داشت به دست من با آن گلاب دان خالی چپ چپ نگاه می کرد و البته مشغول احوالپرسی با حاج خانم بود. زاویه به ۹۰ رسید و بعد در خوش فرم گلاب دان هُلُپی افتاد تو مشت آقای رمضانلو. دیشب که ظرف گلاب خالی شده بود مامانم فراموش کرده بود آن را پر کند. مامان همیشه قبل از این که بخواهد گلاب دان را به سوی مهمان ببرد نگاهی به داخلش می انداخت. این کاری بود که من ۹ساله بلد نبودم و خب دیگر آن طور هم ضایع شدم.
از اتاق پذیرایی زود زدم بیرون. مثل همه ی دخترهایی که فکر می کنند بزرگ شده اند خودم را روی تختم انداختم و گریه کردم -البته بعدها فهمیدم این جور اداها مال شکستهای عشقی و مزخرفاتی جدی تر از ماجرای گلاب و گلاب پاش است-
به هر حال من از آن تاریخ تا کنون به هیچ مهمانی گلاب تعارف نکردم .کم کم این رسم به کلی برافتاد. حالا موقع عیددیدنی من در هیچ خانه ای کنار بساط پذیرایی گلاب دان نمی بینم .
آن گلاب پاش جادویی و دوست داشتنی هم هنوز توی خانه مامان وبابا زینت بخش دکوری چوبی است. اما مامان هم سال هاست آن را پر از گلاب نکرده.
گلاب پاش خالی خالی است.
نوروز مبارک.