ما کنار رود بزرگ گل آلود ایستاده بودیم. غروب دلگیری بود. ما آنجا نشانی از خرمی ندیدیم ونه نشانی از شهر. مخروبه ای بود یکسان با بیابان به نام خرمشهر .سه سال از آتش بس گذشته بود. ما حدود ۴۰۰ نفربودیم. ۳۶ دختر وبقیه پسر. بچه های المپیادی! امتحان را در اهواز دادیم و روزی دیگر رفتیم به بازدید خرمشهر که نه خرم بود ونه شهر. می خواستند ببینیم که خاک با ارزش ما نیازمند کمک است. کمک برای از نو ساختن. ما شاهدان بچه سال آن روز بودیم. معدود ساختمانی آن جا بود. مسجد مانده بود زخم خورده وغیور.یک ساختمان شبکه بهداشت ویک ساخنمان بانک  هم که نوساز بودند. ودیگر هیچ.

***

از کنار رود بزرگ رد می شویم. مرغان دریایی فراوان می چرخند. بندر خوش رنگ ولعاب شده و کار می کند. کنار رود بوستان هایی است سرسبز با بچه هایی که می دوند .در مسیر رود قایق های تفریحی چرخ می زنند.نشانه هایی از بقایای جنگ و محرومیت هست.اما نشانه های زندگی و تازگی بیشتر است. خرمشهر هنوز کمک می خواهد.

از بچه زرنگ های المپیادی آن سال چند نفر هنوز توی ایرانند؟  آن ۴۰۰ نفر که در غروبی دلگیر کنار رود بزرگ سر تکان می دادند وآه می کشیدند کجا رفتند؟

سال پیش یکی از هم قطاران آن سفر را به طور اتفاقی دیدم. جالب بود که او نیز جزئیات سفر را خوب به خاطر داشت. ما وسط حرف هم می پریدیم و خاطره خاطره از آن روزها را بازگو می کردیم.

***

چند هفته قبل میان وسایل قدیمی دفتر ۱۰۰ برگی پیدا کردم که روی جلدش نوشته بودم: المپیادنامه

به دخترهایم نشان دادم و آن ها هم زود این سفرنامه عجیب را خواندند.

این شد که توی سفر اخیر بچه هایم هم راوی خاطرات ۱۷ سالگی ام بودند. جمله ها را یادآوری می کردند ومن دلتنگ لحظه های دور  می شدم.لحظه هایی که قلب من وهمسفران پر از انگیزه بود. انگیزه خدمت.