خدمت
***
از کنار رود بزرگ رد می شویم. مرغان دریایی فراوان می چرخند. بندر خوش رنگ ولعاب شده و کار می کند. کنار رود بوستان هایی است سرسبز با بچه هایی که می دوند .در مسیر رود قایق های تفریحی چرخ می زنند.نشانه هایی از بقایای جنگ و محرومیت هست.اما نشانه های زندگی و تازگی بیشتر است. خرمشهر هنوز کمک می خواهد.
از بچه زرنگ های المپیادی آن سال چند نفر هنوز توی ایرانند؟ آن ۴۰۰ نفر که در غروبی دلگیر کنار رود بزرگ سر تکان می دادند وآه می کشیدند کجا رفتند؟
سال پیش یکی از هم قطاران آن سفر را به طور اتفاقی دیدم. جالب بود که او نیز جزئیات سفر را خوب به خاطر داشت. ما وسط حرف هم می پریدیم و خاطره خاطره از آن روزها را بازگو می کردیم.
***
چند هفته قبل میان وسایل قدیمی دفتر ۱۰۰ برگی پیدا کردم که روی جلدش نوشته بودم: المپیادنامه
به دخترهایم نشان دادم و آن ها هم زود این سفرنامه عجیب را خواندند.
این شد که توی سفر اخیر بچه هایم هم راوی خاطرات ۱۷ سالگی ام بودند. جمله ها را یادآوری می کردند ومن دلتنگ لحظه های دور می شدم.لحظه هایی که قلب من وهمسفران پر از انگیزه بود. انگیزه خدمت.