دنیای کوچک
امروز لبخند زنان نتیجه آزمایش وماموگرافی را روبرویم گذاشت.تعجب کردم . نتایج را دیدم و گفتم اوضاع رو به راه است.چشمان روشنش درخشید وگفت :خانم دکتر ! شما در راهنمایی فاطمیه درس می خواندید؟
مکث کردم.این چروک های فراوان زیر چشم وابرویی که حالا نبود و جایش را یک خط قهوه ای تاتو شده کمی بالاتر گرفته بود مال چه کسی می توانست باشد؟ در خاطره ی من نبود.ادامه داد: سال سوم راهنمایی من به شما عربی درس می دادم .مدتی بعد از شهرتان رفتم معلمی را کنار گذاشتم . ازدواج کردم وشغل دیگری گرفتم .
به نامش توی دفترچه دقت کردم وبه آن چشم های روشن درخشان.یاد سال های دور ۱۴ سالگی خودم و۳۱ سالگی او افتادم.و کلاسهای آرام عربی.مدرسه فاطمیه و اتاق های بزرگ وتمیزش. روبان های قرمز وصورتی که مثل گل به سقف راهروها چسبیده بود.بلند شدم . دستم را دراز کردم و معلمم دستم را فشرد: هفته پیش وقتی به اسم وفامیلتان در مهر توجه کردم به همکارانم گفتم که این بار کسی مرا ویزیت کرده که خیالم از هر جهت راحت است.می توانم اعتماد کنم .می توانم آزمایش دهم.
باز هم چشم ها درخشید. چشم های روشن در دنیای کوچک.