جاده ای هست که دو سوی آن گندمزار است. بی وقفه گندمزار است . تا حدود ۹۰ کیلومتر .جاده خلوت است. فقط ماشین ما است که می تازد. لبالب جاده بوته های بلندی است.گویا پنبه.دور و برمان پر است از پروانه. تا بخواهی پروانه های سفیدند که می رقصند و گام به گام ماشین می آیند. بعد یک عالم پرنده زیبا می بینی. بزرگتر از کبوتر با سینه های سرخ و پرهایی بلند از آبی فیروزه ای.چقدر زیادند وچقدر قشنگند. مامان می گوید سبزقبا هستند.لا بلایشان قناری و بلبل هم می بینی به رنگ زرد طلایی. گنجشکها همه کاکل دارند. به تدریج دشت ومرتع تبدیل به تپه می شود. گله های گوسفند وبز فراوانند. جلوتر که می روی سر وکله اسب های اصیل ترکمن پیدا می شود.خرامان میان علفزارهای وسیع می روند وکره اسب های کوچک دنبالشان می دوند. می روی و می روی .هوا گرمتر می شود. نوبت به شترها می رسد. شترهارا می بینی. انگار نه انگار کمی قبل تر هوا مرطوب بود و شرجی. این جا دیگر کجاست؟

پیچ در پیچ میان تپه های بلند وسبز می روی.یاد آتش بدون دود می افتی. شاید گالان میان همین تپه ها تاخته و دل به معشوق باخته.جایی در کمین نشسته واز میان چادر محبوبش را ربوده . شاید همین دور وبرها تفنگ کشیده و برای خودش ومعشوقش تراژدی ساخته...تا بیایی مرور کنی قهرمان ها را رسیده ای نوک بلندترین تپه.

اینجا روزی پیامبری بوده.خالد بن سنان.۴۰ سال قبل از تولد پیامبر اسلام وفات می کند وبر بلندای این تپه می آرامد تا این جا بشود زیارتگاهی کوچک در دل صحرایی بزرگ.

از این بالا یک دنیا تپه می بینی .تپه هایی که سمت ترکمنستانند خشکند وخاکی  وتپه های سوی ایران سبزند و درخشان. حالا نوبت افسانه آرش است که ذهنت را درگیر کند. تیر آرش تا کجا در سرزمین توران رسوخ می کند؟ به تن کدامین تپه ماهور می نشیند؟کمی آن سوتر مرز است.

این جای بکر وعجیب آن سوی دنیا نیست. نزدیک است. همین جاست. گوشه ای  از خم پشت گربه ی ایران است.