و با عشق ونفرت از چونا
چند قسمت همراه سریالی شدم که توی کره مناسباتی را میان عده ای جراح مغز و اعصاب نشان می دهد.شرقی بودن این مجموعه باعث شده فضایی نزدیک به بیمارستان های آموزشی ما داشته باشد. همان بگومگوها و همان درگیری های رقابت گرايانه میان رزیدنت ها و کار سنگین...همه ادعا می کنند که دلشان به حال بیمار بیش از سایر همکاران می سوزد و با این وجود گاهی در های وهوی رقابت ها آنچه فراموش می شود بیمار است. هیچ کس بد نیست و هیچ کس کاملا خوب نیست.مغزها خاکستری است.نه سیاه نه سفید!
یاد روزگار رزیدنتی می افتم.همان روزگار مورتالیته وجیغ سیاه! یاد چهره وحشت زده خودم و چشم هایم که هروقت در آینه می دیدم نگرانی عمیق درآن موج می زد.
هربار پس از تماشا چند دقیقه گریه می کنم. هرگز فراموش نمی کنم. آیا می توانم ببخشم؟
+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۳ ساعت 18:13 توسط زویا
|